تبليغاتX
اعترافستان
من کوچ کردم، به اینجا :

http://oddnormal.blogspot.com
نوشته شده توسط rampole در دوشنبه ششم دی 1389 |
مردم یا تو فازِ خشم هستن و در حالِ شـ.ـاشیدن به زمین و زمان

یا تو فاز غم و در حالِ اشک ریزون

حالا هِی بگید ، ایران ، کشورِ خُشکیه!

نوشته شده توسط rampole در یکشنبه پنجم دی 1389 |
و منی که در راهــم...

مراقبم باش ، جـــــاده.

نوشته شده توسط rampole در یکشنبه پنجم دی 1389 |
همراهِ عزیز

تو را با آشفتگی هایت دوست دارم . . .

تو را آنچنان که هستی ، ، ، دوســت دارم . . .

روزگارِ سختی است ، از اولش همینطور بود ،

تصمیم به ترکِ میدان دارم ،

3 هیچ به نفعِ...به نفعِ...همان"او"هایی که نمیدانم کیستند و چه می خواهند از من ، از جانم ...

از جنگ خسته ام،از مبارزه ، و حتّی از گریختن . . .

من از شکسته شدن نمی ترسم ، از شکستن،وحشت دارم . . .

وحشت دارم که مبادا شکستنِ ناگزیرِ "او"ها ، مرا نیز به دارودستۀ بیرحمها اضافه کند ،

دارودستۀ جماعتی که گویی خداوند بجایِ عشق ، نفرت درونشان دمیده . . .

مردمانی که شیطان نفرتشان دیده و سجده-شان نکرده

مردمانی که از من دورند ،

دور به حدّی که گرمای دلشان ، گرمم نکند ، امّا نه انقدر دور که سرمایِ نفرتشان ، تنم را نبُرد

همراهِ عزیز . . .

من تو را صدا نمی کنم ، این خاصیّتِ دل است که صدایِ دلِ دیگری را بشنود...

در عجبم از چشمانِ بیرنگ و گوشهایِ گرفته ای که مرا نمی بینند و صدایم را نمی شنوند،

صدایِ آواره ام،که کوچه به کوچه ، دوره گردی می کند و عشق می فشاند ،

چشمانِ خسته ام ، که رنگین کمان می کشد بر صورتِ آسمان ، شاید که نگاهی ، عاشق شود

چشمانی که عمریست باران می زند ، به دل شکستگیِ آینه

چشمانی که تنهاست ، چشمانی که خیلی تنهاست

تو را دوست می دارم ، همراهِ عزیز...

همراهِ اوّل


نوشته شده توسط rampole در یکشنبه پنجم دی 1389 |
خام بـُـدَم

به گـ.ـا رفتم

سوختم

تا هنرِ عاشقی آموختم !
نوشته شده توسط rampole در یکشنبه پنجم دی 1389 |
آدمهایی که "روزگاری" عاشق بوده اند ،بسیار مفلوک اند . . .

یا باید تا آخر عاشق بمانی و به ریشِ عاقل ها بخندی

یا باید تا آخر عاقل بمانی و به ریشِ عاشق ها بخندی و به حالِ خودت زار بزنی!

نوشته شده توسط rampole در یکشنبه پنجم دی 1389 |
خدایا تو یه لحظه بکش بیرون... من خود چگونه مردن را خواهم آموخت!
نوشته شده توسط rampole در شنبه چهارم دی 1389 |
وقتی هم بزرگ بشی و "قــو" بشی ، تازه باید با بدرفتاریهایِ اردکهایِ معمولی و حسود بسازی!

اینم شد زندگی؟

نوشته شده توسط rampole در شنبه چهارم دی 1389 |
خــوب ، خودبِخود خوب شدنِ زخم هایم را بهانه کردی ،

برایِ نوازش نکردنم . . .


نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |

پر از نگفته ها . . .

احساس هایم به خط شده اند ؛

پُر از ندیدنی امّا . . .

تو بگو ، من چه کنم؟!


نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |
نمی دانم که به حالِ نابیناییِ تو گریه کنم یا زشتیِ خودم؟
نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |
باور کنید از وقتی یارانه ها حذف شده ، حتّی تو لایک زدن هم ناخن خشکی می کنم!

نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |
در بزرگسالی هم همیشه برایِ خوشبخت بودن یا "دیــره" یا "زوده"!

نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |
تمامِ خواستهایِ دورانِ بچگی به یکی از این دو مورد ختم میشد : یا "دیـر" بود یا "زود" !
نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |
هیچ وقت نگرانِ بدبختی هایی که ممکنه به سرت بیاد نباش . . .

زندگی همیشه از خلّاقانه ترین روش برایِ گـ|ییدنت استفاده می کنه،نه از روشهایِ محتملِ معمولی!

نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |
 
خــیلی خوشگل بود . . . بیشرف!

نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |
اینایی که وقتی میخوان برا آدم آرزوهایِ خیلی خوب بکنن،میگن :

"ان شاالله که به موفقیتهایِ بزرگ برسی و مایۀ افتخارِ ما بشی..."

همونایی هستن که می شینن پایِ مصاحبۀ المپیادی ها و وقتی مجری از یارو میپرسه رمزِ موفقیّتت چی بود؟

به اهلِ خونه می گن : "هیس هیس . . . جایِ حسّاسشه !"

نوشته شده توسط rampole در جمعه سوم دی 1389 |
فروشنده با اعتماد به نفسِ خاصّی میگه :

"شما که این همه مدّت صبر کردین تا از ما خرید کنین و از جایِ دیگه خرید نکردین ،

من هم این پَکِ دیکشنری رو بعنوانِ اشانتیون(!) تقدیمِ شما می کنم ، که البتّه خرابه و کار نمیکنه " !!!!!!!


منو میگی؟.... تمامِ اعضایِ بدنم کرخت شده بود ، زیرِ بارِ اینهمه لطفِ فروشنده!

نوشته شده توسط rampole در پنجشنبه دوم دی 1389 |
کاش یکی هم به فکرِ یارانۀ ما بود ؛

باور کنید ، 70 درصد مردم ، 100 درصدِ روح و روانِ باقیِ مردم را می خورند . . .

نوشته شده توسط rampole در پنجشنبه دوم دی 1389 |
شب هم اگر زیادی طولانی می شد ، یلدا برایش نمی گرفتند...

می خوام بگم ، فهیم باش ، به موقع برو !

نوشته شده توسط rampole در سه شنبه سی ام آذر 1389 |

The only thing more impossible than leaving , is staying

. . .

نوشته شده توسط rampole در سه شنبه سی ام آذر 1389 |

تو مرا فرض کردی و معادلاتِ زندگی ات را شادمانه حل کردی

چه میدانستی با این کار ، فرضِ خلفی می شوی ، برایِ اثباتِ همۀ تنهایی هایم

منی که ، خارجِ قسمتِ همۀ خوشبختی هایِ موهومِ تو ام...

نوشته شده توسط rampole در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 |
بعضی آدما رو روزی هزار بار هم که بخونی . . . صفر نمیشن
نوشته شده توسط rampole در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 |
من اگه حوصله نداشته باشم ، مینیمال هم برام کــــــــــشـــــــــداره...

حالا تو هِی زور بزن که کوتاهتر بنویسی !!!

نوشته شده توسط rampole در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 |
میگم : منظورتو می فهمم

میگه : اِ ؟! پس بگو منظورم چی بود...

میگم : بزار نگم تا فرض کنم درست فهمیدم و فرض کنی درست فهمیدم

        اینجوری تو فرض می کنی یکی فهمیدتت و من فرض می کنم یکی رو فهمیدم

        آدما ، آدمایِ مثلِ خودشون رو می فهمن . . .

        آدمایِ مثلِ خودمون ، ما رو می فهمن . . .

        چیزی که تو این روزگار فراوونه ، ، ، غـــریبه است .

نوشته شده توسط rampole در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 |
ما نسلِ گودر هستیم ، نهایتِ احساساتمان لایک است . . .


نوشته شده توسط rampole در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 |
 
حدیثی از امام کاظم خوندم که میگفت : "کمیِ عیال یک نوع توانگری است"...

ایشون بیشترِ عمرشون رو در زندانِ هـارون - خلیفۀ عباسی - گذروندند!

نوشته شده توسط rampole در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |
از قولِ [...] نوشته : "مـــحــرّم ، قلبِ اســـلام است"...

داشتم فکر میکردم "رمضون" کجایِ اسلام میتونه باشه؟!

نوشته شده توسط rampole در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |
و آن هنگام که ابراهیم به بزرگانِ قوم گفت :

"آیا خورشید را می پرستید ، حال آنکه او روزها هست و شب ها نیست؟"

یه بچۀ کلاس اولی از میان جمعیّت داد زد : "خورشید شبها هم هست ، فقط دیده نمیشه" !

نوشته شده توسط rampole در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 |
بالاخره هرکسی سبکی داره . . .

من مینیمالیستم تو خـ.ـایه مالیست !

نوشته شده توسط rampole در شنبه بیست و هفتم آذر 1389 |